پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

جملات طنز و جالب

 

  کاربر مهمان، خوش آمديد!
         

 

 
 


 
درباره :
پروفایل مدیر : امیررضا
 

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 


 


 


 
 
سخن بزرگان در مورد زن:
 

  نوشته شده توسط امیررضادر تاریخ ۱۳٩۱/٦/۱٠  
 
زن همیشه سن خود را از تاریخ ازدواج حساب می کند، نه تاریخ تولد. ارهارد
.
.
هرچه ایمان مرد به هوشش بیشتر شود زن بهتر میتواند گولش بزند. لرد بایرن
.
.
زنان به خوبی مردان میتوانند اسرار را حفظ کنند ولی به یکدیگر می گویند تا در حفظ آن شریک باشند. فئودور داستایوسکی
.
.
زنان به خوبی مردان میتوانند اسرار را حفظ کنند ولی به یکدیگر می گویند تا در حفظ آن شریک باشند. فئودور داستایوسکی
.
.
زن زشت در دنیا وجود ندارد فقط برخی از زنان هستند که نمیتوانند خود را زیبا جلوه دهند. برنارد شاو
.
.
مردانیکه بیشتر از حقوق و هنجار زنان پشتیبانی میکنند خود بیشتر از دیگران به نهاد زن می تازند. اُرد بزرگ
.
.
زنان بخوبی مردان میتوانند اسرار را حفظ کنند ولی به یکدیگر میگویند تا در حفظ آن شریک باشند. داستایوفسکی
.
.
از دستپخت زن تعریف کن تا در کنار اجاق خود را قربانی کند. دیل کارنگی
.
.
در زندگی یک مرد 2 روز ارزش دارد : روزی که با زنی آشنا میشود و روزی که او را به خاک می سپارد. ویکتور هوگو
.
.
زنان تحصیلکرده همسران خوبی از آب در می آیند. زیرا برای اینکه توضیح بدهند که چرا غذا شور یا بیمزه شده است کلمات بیشتری در اختیار دارند. باب هاپ
.
.
زن ها علاقۀ زیادی به ریاضیات دارند، زیرا آنها سن خود را تقسیم بر دو و قیمت لباسهایشان را ضرب در دو و حقوق شوهرانشان را ضرب در سه می کنند و پنجاه سال هم بر سن بهترین دوستان خود می افزایند. مارسل آشار



  کلمات کلیدی :
نظرات ()
 
 




 
 
راهنمایی اشراق 2
 

  نوشته شده توسط امیررضادر تاریخ ۱۳٩۱/٥/٢٢  
 

این داستان هم جالبه. حتما بخونید. فقط یه کوچولو براتون مقدمه بگم.

من تو خونمون فرزند اول هستم و چون تحصیلات پدر و مادرم بالاست، از اول بچگی تحت تربیت شدیدی قرار گرفته بودم که در بعضی جاها به نظرم باید کمی شل می گرفتن. نمونه ی بارزش روز چهار شنبه سوری هر سال بود. هر سال وقت چهارشنبه سوری یه یک هفته ای تو مدرسه و محله حرفی واسه گفتن نداشتم و باید سکوت اختیار می کردم. چون جو چهارشنبه سوری بود. البته یه دلیل دیگه ی محرومیت از چهارشنبه سوری درس خوندن بابام تو دانشگاه بود که معمولا نمی تونست برسه. نتیجه اش هم این شد که من ومامانم و حالا مثلا یه بار هم پسر خاله ام و داییم، چهارشنبه سوری رو با پریدن از روی آتیش سر کنیم و اونا زود خونه ی ما رو به مقصدی نا معلوم برای برگذاری جشنی برتر ترک می کردن. اوایل سال سوم بود که بابام درسش رو تموم کرد. از این طرف هم که من به بلوغ رسیده بودم و فکر می کردم قانون انجام ندادن بعضی چیزا باید به سختی شکسته بشه. از جمله قانون محرومیت از چهار شنبه سوری. سه هفته تا چهارشنبه سوری مونده بود که من در راستای این قانون شکنی رفتم و یه باکس کپسولی خریدم. اونایی که استفاده می کنن حتما دیدن چجوریه ولی اگه ندیدید باید بگم یه فیتیله داره که به مخزن پلاستیکی که پر از کلره وصل میشه که با رسیدن جرقه کل کلر میترکه. اون روزی که باکس کپسولی رو خریدم، خبری از محتویاتش نداشتم و فقط هنگام خالی کردن قوطی _که چهل تا کپسولی داشت_ و جاسازی اونا، پودر سفید رنگی دیدم که کف قوطی ریخته بود. با خودم گفتم بذار ببرم مدرسه ببینم چی میشه. حالا داره داستان شروع میشه. رسیدم مدرسه طبق عادت زنگ اول رو خوابیدم. زنگ دوم هنر داشتیم و یه معلم داشتیم به نام آقای ک.د . انصافا خوشتیپ ترین معلم مدرسمون بود. من اولین بار آهنگ سنتی روتو گوشی اون شنیدم. تو کلاسش خیلی کیف می کردیم. بعضی وقتا تو کلاس یه موسیقی سنتی می ذاشت که آدم دلش می خواست پرواز کنه و می گفت که نقاشی بکشین و با آهنگ از نقاشی لذت ببرید.ما هم واقعا لذت می بردیم. بعضی از جلسه ها هم مثلا طراحی های بچه ها رو نگاه می کرد و به دلایل مختلف مثل ( تو همسایمونی، تو خیلی شیک پوشیدی، بابات رو میشناسم و...) به بچه ها مثبت می داد تا نمره ی پایانیشون شه. داشتم میگفتم که اون روز من کلر باقی مونده رو تو ته جعبه- که بعدا فهمیدم به اندازه ی کلر سه تا کپسولیه- رو به مدرسه و سر جلسه ی هنر برده بودم. یکی از بچه ها فندک اتمی همراش بود. من هم که در جبران سال های محرومیت اومده بودم انتقام بگیرم، شیر شدم و فندک رو خواستم. معلم هم داشت به طراحی بچه ها نگاه می کرد. من کل پودر کلر رو یه جا روی زمین ریختم. همه از صندلی تک نفره خم شدن طرف کلر که ببینن چه اتفاقی می افته. حالا صحنه رو همین جا نگه دارید تا یه توضیح کوچولو در مورد معاون پرورشیمون بدم . آدمی با قد متوسط  و عرض زیاد به نام آقای ر.ض. اهل زنجان (مرکز استانمون) بود و تو شهر ما آشنا و رفیق نداشت. یه کم مهربون بود و کمی هم گیج. حالا کاری ندارم با بقیش، فقط اینو بگم که اون روز معاون اصلی نبودو این به جاش جولان میداد. خب برگردیم به صفحه ی اصلی که من پودر کلر رو ریختم رو زمین و همه جمع شدیم و سر ها نزدیک زمین که ببینیم با نزدیک کردن فندک چه اتفاقی می افته. از همه نزدیک تر هم که من بودم و فندک دستم بود. با نزدیک کردن فندک یه انفجار دود زا اتفاق افتاد که صدای چندانی نداشت ولی تا شعاع یک متری چنان سفید شد که هیچ جا دیده نمیشد. با این انفجار ابرو ها، قسمت جلویی مو و بعضی از مژه هام سوخت. کل کلاس رو دود غلیظی گرفت و معلم و افرادی که کنارش بودن وحشت کردن. چشم های ما هم انگار فلاش دوربین خورده باشه  به زور دور ورمون رو میدید. معلم از جاش بلند شد وسریعا طرف ما اومد اما چیزی رو نمی تونست ببینه. خلاصه بچه ها پنجره رو باز کردن و معلم یازده نفر که دور ور من بود رو در اورد بیرون پای تخته. گفت چی شد و کار کی بود؟ من که میدونستم با یه کم جدیت بچه ها از سیر تا پیاز قضیه رو لو میدن گفتم آقا من توضیح میدم اینا بی تقصیرن .اجازه بدید بشینن. همه نشستن و من و دوستم حمیدرضا موندیم. من با یه اعتماد به نفس کامل رو به بچه هایی که کنار من بودن کردم و گفتم: چی بود؟ پس چرا کلاس پر از دود شد؟ خیلی جدی که معلم داشت باور می کرد اتفاقی بوده ولی متاسفانه خیلی ضایع بود که اون انفجار و دود اتفاقی نمیشه. خلاصه بعد از اینکه من حرف نزدم و چیزی رو لو ندادم، منو در آوردن بیرون پیش آقای ر.ض که توضیح طول و عرضش رو داده بودم. من هر جوری بود حمیدرضا رو هم خلاص کردم ورفت سر کلاس. حالا من که یه کم هیکلم بزرگ بود و آقای ر.ض تو سالن بودیم. من آروم کشیدمش کنار که انگار چیز مهمی می خوام بگم. راستی یادم رفت بگم آقای ک.د معلم هنرمون به علت زنگ زدن گوشیش نتونست جریان رو به آقای ر.ض تعریف کنه و خلاصه کرد که تو کلاس چیزی ترکیده. داشتم می گفتم که من آقای ر.ض رو کنار کشیدم و گفتم: آقا نمی دونم تو مدرسه چه خبره؟ انگار بعضی از دانش آموزا دارن چیزایی میارن مدرسه؟ یه یک ماهی هست که شک کردم ولی الان مطمئن شدم.اینم که فکر میکرد خیلی معلم خفنیه با تعجب پرسید؟ کیا؟ چی کار می کنن؟ از چی مطئن شدی؟ صحنه رو جنایی تر کردم و گفتم : شاید کار یکی از معلم هاست؟ نگران تر شد و من ادامه داد. امروز پودر سفید رنگ و گچ مانند رو که کنار شوفاژ جلوی میز معلم ریخته بود رو جمع کردم یه جا. وقتی پاهام رو کشیدم روش ، یه دود غلیظی در اومد که نگو. به نظر شما چرا باید پودر کچ مانندی باید دود کنه؟ به نظر شما کار کیه؟ با یه تفکر عمیق پرسید: کی علوم داشتید؟ چه آزمایش هایی رو انجام دادید؟ من هم با اعتماد به نفس کامل گفتم: تازگی ها آزمایشی انجام ندادیم. گفت واقعا ممنون که حواست اینقدر جمعه. حالا به کسی  راجع به این موضوع چیزی نگو. سعی کن ببین میتونی بفهمی کی آورده؟ من رو تو خیلی حساب می کنم. حالا هم زود برو سر کلاس تا کسی شک نکنه. من هم با یه خنده ملیحی وارد کلاس شدم و گفتم: راستی بچه ها چی بود؟ که با گفتن این کلمه بچه ها خندیدن و گفتن خودتم باورت شده. یادش به خیر تا دو ماه دنبال عامل می گشتیم و هر یکی دو روز یکی رو بازجویی میکردیم. همه هنگ کرده بودن که نه تنها به خاطر این کار تنبیه نشدم بلکه تو دفتر هم کلی متشخص شدم. راستی حتی فندک رو هم لو ندادم.

حالا که دومیش تموم شد یه نظر بده اسکالاتم رو برطرف کنم. اگه نظر ندی خیلی نامردی!   



  کلمات کلیدی :
نظرات ()
 
 




 
 
راهنمایی اشراق 1
 

  نوشته شده توسط امیررضادر تاریخ ۱۳٩۱/٥/٧  
 

 

این داستان ، اولین داستان از این سری هستش و امیدوارم ناشیگری نوشته هام رو به حساب اولین داستان بودن بذارین.

 

 

 

یادمه سال سوم راهنمایی بود که معلمی داشتیم به نام آقای ش.ر . فردی خوش اندامی بود ولی یه کم چشماش ضعیف بود. خیلی مرتب و با ادب بود و از الفاظی استفاده می کرد که آدم فکر می کرد داره کتاب درسی رو روخوانی می کنه. تو کلاس این معلممون دو اتفاق افتاد که یکیشو الان میگم. اولیش تو جلسه ی دینی اتفاق افتاد. آقای ش.ر داشت توضیح میداد  که باید یه مرجع تقلید واسه خودتون انتخاب کنید. وگرنه همه ی اعمالتون باطله و از این جور حرفا. یکی از بچه مثبت ها که کاری ندارم از اون حالت بچه مثبت تا سال سوم دبیرستان به چی تبدیل شد، از آقای ش.ر پرسید: آقا به نظر شما ما چه مرجع تقلیدی رو انتخاب کنیم؟ شما کدوم رو پیشنهاد می کنید؟ این صحبت ها رو همینجا نگه دارید که یه توضیح کوچولو راجع به زمانی که این اتفاق افتاد، بدم. اون موقع شهر مادو سه سالی بود کامپیوتر دیده بود و کمتر از یک سال بود که اینترنت کارتی اومده بود. همه ی آهنگ هایی که گوش می دادیم به نوار کاستا اونم تو ماشین یا واکمن خلاصه میشد. اون موقع بنیامین بهادری یه آلبوم داده بود که یادمه یکی از قطعه های بهترین ترکش این بود: (با من اگه توتو رو دو دو باره نننبینمت، میمیرم) . خلاصه خبری از خواننده های امروزی زیاد نبود و محسن چاوشی و بنیامین بهادری تو اوج خودشون بودن.داشتم می گفتم که پسره اسم مرجع تقلید رو  پرسید. آقای ش.ر با اعتماد به نفس کامل اسم چند تا از مراجع تقلید رو آورد. مثلا آیت الله مکارم شیرازی و... . این موقع بود که یکی از بچه ها پا شد و با اعتماد به نفس کامل و بدون هیچ لبخندی گفت: آقا ، ما مقلد حجت الله والمسلمین، آیت الله بنیامین بهادری هستیم. اشکالی داره؟ معلم هم بی توجه به لبخند بچه ها که سعی میکردن پنهونش کنن کمی فکر کرد و گفت : آیا تازه به این مقام رسیدن؟ من که تا حالا اسم ایشون رو نشنیدم؟ یکی دیگه پاشد و گفت : آقا ما هم از آیت الله چاوشی، محسن چاوشی تقلید میکنیم. معلم بیشتر تعجب کرد و گفت حتما افراد زیادی به مراجع اضافه شدن که من نمیشناسم. بله، میتونید ازشون تقلید کنید. همه ی بچه ها غرق در خنده بودن که یکی گفت آقا ما کاست صحبت ها و فتوا هاشون رو داریم. بیاریم؟ معلم که بی خبر از خنده ی بچه ها بود از آوردن چنین کاستی به کلاس خیلی استقبال کرد که با دیدن جلد کاست و خوندن نام خواننده همه چی رو فهمید. با فهمیدن اون انگار که کلاس ترکیده باشه، خنده ی بچه ها چند برابر شد. بعد اون تا دو سه جلسه جواب سوالامون رو نمیداد.

 

اگه تا آخر خوندی خیلی دلم میخواد نظرتو راجع به این مطلب بدونم. واسه تو چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه ولی واسه من خیلی ارزش داره




  کلمات کلیدی :
نظرات ()
 
 




 
 
شروع سری جدید داستان
 

  نوشته شده توسط امیررضادر تاریخ ۱۳٩۱/٥/٧  
 

سلام

از این به بعد تا هر کجا که بتونم به یاد بیارم، یک سری مطلب با عنوان (دبیرستان مهر) و یا (راهنمایی اشراق) که اسم های واقعی دبیرستان و مدرسه ی راهنمایی ام هستش. اما تو نوشته هام سعی خواهم کرد که اسم واقعی اشخاص، یعنی مدیر و ... را نیارم تا مانع ناراحتی احتمالیشون شم. ولی قول میدم تمام مطالبی رو که مینویسم چه خوب و چه بد چیز هایی باشه که واسه خودم اتفاق افتاده راستی تو یکی از این داستان ها عکس دوستام که هر کدوم به نحوی تو یکی از این داستان ها نقش داشتن رو بیارم تا به صورت کلی با تیپ و شخصیتمون آشنا شید. راستی حتما نظر بدید تا بدونم از کدوم سری از داستان ها بیشتر خوشتون میاد.



  کلمات کلیدی :
نظرات ()
 
 




 
 
جوک (۱)
 

  نوشته شده توسط امیررضادر تاریخ ۱۳۸٦/۱۱/۱۸  
 

یه نفر یکی رو می بینه که داره با هندزفری صحبت می کنه ،

می گه الیاس غلط زیادی نکن شناختمت ...!

معلم : بگو ببینم آفریقا کجاست ؟

شاگرد ( با گریه ) آقا اجازه چرا هر چی گم میشه از من می پرسید !

2تا دیوونه به هم میرسن ،

اولی : تو دستم چیه ؟

دومی : اتوبوس؟!!!

اولی : قبول نیست .

صدای بوقش رو شنیدی !!!

يه دو قلو بعد 9 ماه بدنيا نميان !

ميرن سونوگرافی میبینن

پسره بند نافشو انداخته دور گردن دختره

ميگه : جووووووون داداش اگه بذارم لخت بری بيرون .

یه بنده خدایی  پاش درد میکرد

استامینوفن میذاره تو جورابش !

طرف تو مشهد بچش گم ميشه نذر می كنه و ميگه :

يا امام رضا دستم به دامنت ، بچم پيدا بشه ، ديگه غلط كنم بيام مشهد !

یه مرده پسرشو میذاره دانشکده افسری ، رفقاش بهش میگن :

بابا این که درسش خوب بود ، میذاشتی دکتری مهندسی  چیزی می شد ،

مرده میگه : آخه میخوام وقتی درسش تموم شد با هم کلانتری باز کنیم .

 

گرگه ميره دم در خونه شنگول و منگول ميگه : منم منم مادرتون زود باشين در رو باز كنين.

 

شنگول ميگه : دروغ نگو ما آيفون تصويری داريم !

یکی میره دکتر ، میگه آقای دکتر من دچار فراموشی شدم ،

دکتر می پرسه چند وقته ؟  میگه چی چند وقته ...!

گدايی زنگ خونه پيرزنی رو می زنه

پير زن میگه : باز اومدی گدايی ؟

گدا هم جواب می ده : پس توقع داشتی بيايم

خواستگاری !

به خسیس میگن شیرین تر از عسل چی خوردی ؟

میگه ترشی مفتی ...!

یه بنده خدایی می خواسته خرگوش بگيره ....................................

 

می ره پشت درخت ..........................................

 

صدای ..........................................................

 

هويج  در  مياره

 

يه روز يه خانمه پا شو ميذاره روی یه سوسک .

 

بعد سوسکه بلند می شه و می گه پهلوانان هرگز نمی ميرند !

از یه معتاد می پرسن فرق تو با یه ورزشکار چیه ؟

میگه اون تکنیکی کار می کنه ، من پیکنیکی !

 

يكی داشت يكی رو بدجوری كتک می ‌زد و هی داد می‌زد : كمک ! كمک !

گفتند : تو داری اينو می‌زنی ، چرا كمک میخوايی !!!

گفت : آخه اين گفته اگه بلند بشم پدرت رو در ميارم !

طرف لب دريا همش داد ميزد آفرين، ما شا ا .... ،

 

ازش ميپرسن چه کار ميکنی ؟

 

ميگه : پسرم یک ساعته رفته زير آب هنوز بر نگشته ...

 

عجب نفسی داره ... !

یارو یه پلیس می کشه بعد زنگ میزنه ۱۱۰

میگه می بینم ۱۰۹ تا شدین...!

طرف روزه می گيره ، ۵ دقيقه مونده به اذان روزه اشو ميشکنه

 

می گن چرا اينکارو کردی ؟

 

می گه خواستم به خدا ثابت کنم .....که می تونم اما نمی گيرم !

 

یه نفر میمیره میره برزخ ، بهش میگن : اون جهنمه اون بهشت كدومشو می خوای بری ؟

می بينه جهنم خيلی رديفه و كلی حوری ريختن توشو دار و درخت و از اين حرفا .

ميگه : میرم جهنم . تا پاشو ميزاره آتيش و اين حرفا ميريزه سرش . ميگه : چی شد !

میگن : آخه چند وقت بود كسی نمی اومد اينجا رفته بود رو اسكرين سيور !

طرف هيئت ميزنه روز عاشورا رو در هيئت می نويسه ،

به علت شهادت امام حسين تعطيل می باشد !

به یه نفر ۱۰ تا انگشت نشون میدن میگن این چند تاست ؟

میگه ، وای چقدر یکی !

دو تا نفر یه تاکسی نگه میدارن و به راننده تاکسی میگن ؟

آقا سه نفر تا تجریش چقدر می گیری ؟

راننده میگه ؟ شما که دو نفرین !

یکی از اونا میگه : مگه خودت نمی خوای بیای !

یه روز یه دختر بچه به باباش میگه : نقاشیم قشنگه ؟

باباش میگه : آره دخترم ، حالا بگو جی کشیدی ؟

دختره میگه ک گاو با علف ، باباش میگه پس کو علفا ؟

دختره میگه گاو همشو خورده .

بابا باز میگه : پس کو گاوه ؟

دختره میگه : گاو علفاش تموم شد رفتش .

دو نفر تنبل بانک ميزنند !

 

اولی به دومی ميگه: خب بيا بشمريم.

 

دومی ميگه: حوصله داری فردا راديو ميگه

دو نفر ميرن يک رستوران كلاس بالا ، ‌دو تا نوشابه سفارش ميدند ‌،

بعد هم يكی يک ساندويچ از كيفشون درميارند ، ‌شروع می كنند به خوردن .

گارسونه مياد ميگه : ‌ببخشيد ، ‌شما نمی ‌تونيد اينجا ساندويچ خودتونو بخوريد .

يک نگاهی به هم می ‌كنند ، ‌ساندويچاشونو باهم عوض می ‌كنند !

از چوپانی میپرسند : گوسفندان روی تو اثر نگذاشته اند ؟


میگه : نععععععععععع
!

 

به طرف ميگن : به نظرتو خنگترین خواننده كيه ؟ ميگه: حبيب .

میپرسن چرا ؟ ميگه : آخه گيتار ميزنه بعد ميگه صدای دهل میاد !

زن: اگه امشب نيايی بريم خونه مامانم ديگه منو نمی‌بينی !

مرد: براي چی ؟

زن: واسه اينكه چشماتو در می‌آرم !

به طرف می گن : حالت چطوره ؟ می گه : تازه موکتش کردم !!!



  کلمات کلیدی :
نظرات ()
 
 




 
 
اعلام نتايج نظر سنجی
 

  نوشته شده توسط امیررضادر تاریخ ۱۳۸٦/۱٠/۸  
 

۵۰ درصد از بازدید کننده ها طرفدار طیم استقلال بودند و ۲۵ درصد طرفدار تیم پیروزی ( پرسپولیس) و ۲۵ درصد طرفدار تیم سپاهان بودند .



  کلمات کلیدی :
نظرات ()
 
 




 
 
این هم چند تا جوک
 

  نوشته شده توسط امیررضادر تاریخ ۱۳۸٦/٩/٢٦  
 

غضنفر و آمريکاييه با هم دوست بودن آمريکاييه غضنفر رو ميبره شهرشون کلنگ ميده دستش مي گه زمين رو 30 متر بکن غضنفر شروع ميکنه به کندن بعد 30 متر رو که ميکنه ميرسه به کابل تلفن بعد آمريکاييه ميگه فقط ميخواستم بگم ما 30 ساله پيش تلفن داشتيم بعد غضنفر آمريکاييه رو ميبره تو شهرشون کلنگ ميگه دستش ميگه بکن آمريکاييه شروع مشکنه به کندن 10 متر 20 متر 50 متر 100 متر 200 متر 300 متر آمريکاييه خسته ميشه ميگه من به هيچي نرسيدم غضنفر ميگه فقط ميخواستم بگم که 300 ساله پيش ما تلفنه بي سيم داشتيم

يه بار يه گوسفندي رو ميزارنش پشت وانت ميبرنش کشتارگاه بعد وقتي ميرسن به کشتارگاه صاحب گوسفنده ميبينه گوسفنده داره گريه ميکنه ميگه برا چي گريه ميکني ميگه آخه من مي خواسم جلو بيشينم

يه روز يه دختر زشت از يه شاعر ميپرسه من و خورشيد چه شباهت هايي داريم ميگه به هيچ کدوم نمي شه مستقيم نگاه کرد

 غضنفر داشته پشت بوم خونش رو آسفالت ميكرده،‌ آسفالت زياد مياره،‌ سرعت گير ميذاره!

ازغضنفر مي‌پرسن: بلدي پيانو بزني؟! ميگه: نه. ولي يه داداش دارم... اونم نه!

غضنفر ميره ماه عسل، يادش ميره زنش رو ببره!

 يه روز يه مرده مي ره نونوايي ديد صف مردونه شلوغه رفت توصف زنونه ايستاد و گفت : " آقا مادرم گفت يه نون بدين "

 يه روز متخصص کامپيوتر می‌افته تو آب ميگه: اف 1، اف1 !

 غضنفر دو تا بلوك سيماني رو گذاشته بوده رو دوشش،‌ داشته مي‌برده بالاي ساختمون. صاحب‌كارش بهش ميگه: تو كه فرقون داري،‌ چرا اينا رو ميگذاري رو كولت؟! غضنفر ميگه: ‌اون دفعه با فرقون بردم، اون چرخش پشتم رو اذيت مي‌كرد

 غضنفر سربازيش تموم ميشه، وقتي كارت پايان خدمتشو بهش ميدن نگاه ميكنه ميگه: ‌اي بابا، من كه ازينا چهارتا دارم

 غضنفر يه بسته هزار تومني ميشمره، 250 تومن كم مياره

يه مرده با زنش سوار ماشين بودن و داشتن مي رفتن ماه عسل، يه خارجيه مي آد و با ماشينش از کنارشون رد مي شه و مي گه: گود مورنينگ. مرده هم در جواب مي گه: مورنينگ گود. زنش ازش مي پرسه؟ تو به اون يارو خارجيه چي گفتي؟ مي گه: هيچ چي، اون گفت: سلام عليکم، منم گفتم: عليکم السلام

مامور راهنمايي رانندگي جلوي غضنفر رو ميگيره ميگه : گواهينامه کارت ماشين بيمه بعد غضنفر شروع ميکنه به ماموره نگاه کردن غضنفر ميگه خب حالا چيکار کنم باهاشون جمله بسازم

يه معتاده بوده مي ميره بعد ميره اون دنيا بعد اون دنيا مي بينن بنده خدا داره مي لرزه بهش ميگن چرا داري ميلرزي ميگه آخه سردمه بعد ميگن اين بنده خدا همين جوريش داره ميلرزه گناه داره ببريمش تو بهشت بعد ميبرنش تو بهشت ميبينن داره ميلرزه ميگن باز چيه ميگه بازم سردمه بعد ميگن ببريمش دم در جهنم بلکه گرماش بخوره به اين ديگه سردش نباشه بعد ميبينن بازم داره ميلرزه ميگن باز چيه ميگه بازم سردمه ميگن بزار بندازيمش تو جهنم دو سه روز که اون جا باشه ديگه گرمش ميشه ميندازنش تو جهنم بعد از چند روز ميان سراغش ببينن گرمش شده يا نه بعد همين که درو باز ميکنن ببينن گرمش شده يا نه معتاده ميگه درو ببند درو ببند دارم يخ ميکنم

شيطون اكس ميزنه مردم رو به راه راست هدايت مي كنه

يه مرده تو رستوران غذاش و مي زاره روي ميز و مي ره دستشويي براي اينكه كسي به غذاش دست نزنه يه يادداشت مي زاره كنارش كه كسي به غذاي من دست نزنه زيرش هم امضا مي كنه قهرمان بوكس. بعد مياد مي بينه غذاش نيست و جاش يه يادداشته كه نوشته: من غذات و بردم. قهرمان دو !

 يه روز رشتيه با يه تركه با يه امريكاي با يه آباداني با يه مكزيكي با من تصميم گرفتيم تو رو سر کار بزاريم که گذاشتيم . دو نفر در طول مهماني کنار هم نشسته بودند و در طول دو ساعت يک کلمه هم با هم حرف نزدند. پس از دو ساعت يکي از آنها به ديگري گفت: پيشنهاد مي کنم حالا در مورد موضوع ديگري سکوت کنيم.

غضنفر عقب عقب راه ميرفته، ازش ميپرسند: چرا اينجوري راه ميري؟ ميگه: آخه بچه ها ميگن از پشت شبيه آلن دلوني!

باباهه (حواسش نبود که کلاهش سرشه) به بچه اش ميگه برو کلاه من را بيار. بچه ميگه: کلاهت که رو سرته! باباهه ميگه: اه...پس... نمي خواد بري بياريش!

 يك گوسفند باپدر ومادرش دعواش ميشه ميره سر خيبابون ميگه دربست كشتارگاه يه بار يه عنكبوت قرص ايكس مي خوره فرش مي بافه.



  کلمات کلیدی :
نظرات ()
 
 




 
 
این هم اخرین جوک ها در باره ی اصفهانی ها
 

  نوشته شده توسط امیررضادر تاریخ ۱۳۸٦/٩/۱۸  
 

داستان واقعی: زمان دانشجویی با یکی از دوستان که اصفهانی بود با ماشینش رفته بودیم بیرون (دوتایی), این رفیق ما یه جارو خلاف رفت و پلیس جلوشو گرفت و جریمش کرد, آقا چشمتون روز بد نبینه این رفیق ما یغه مارو چسبید که موقع خلاف و جریمه شدن تو هم تو ماشین بودی باید نصفشو بدی!                                                                                                       یک روز یک اصفهانی به پسرش میگه بابا برو در خونه همسایه و اره انها رو بگیر پسر میره و میاد میگه بابا نداد بابا میگه محترمانه بگو پسر میره و محترمانه میگه و بعد میاد میگه بابا نداد بابا باز میگه این دفعه برو خواهش کن پسر میره و بعد میاد میگه بابا نداد گفت به تو بگم که ما اره نداریم و بعد بابا میگه که عجب مردم خسیسی نمیخواد برو اره خودمونو از تو انباری ور دار بیار  

یه اصفهانیه به دوستش میگه : حسن خودکار داری . میگه نه جوهرش تموم شده . به اون یکی دوستش میگه : مجتبی مداد داری میگه نه مدادم نوکش شکسته . اصفهانیه میگه ای بدبختا حالا باید از خودکار خودم استفاده کنم.  

این جوک نیست که می خوام بگم یک اتفاق واقعی است من تو شرکتی کار می کنم که گهگاه از شهرهای دیگر بسته های پستی داریم که باید برایشان پس بفرستیم معمولا به خود اشخاص می گیم که هزینه پست را برایمان بگذارند.(معمولا1000 تومان) یک روز یک آقایی از اصفهان تماس گرفت و قرار شد بسته اش را برای ما بفرسته و ما نیز گفتیم که هزینه پست برایمان بگذارید خلاصه بعد از خیلی چکو چونه زدند گفتم که هرچقدر دوست داری بگذار داخل پاکت . گذشت و بعد از دوهفته بسته ایشون رسید دستمان می دونید چقدر داخل پاکت گذاشته بود ؟... ما که همگی مردیم از خنده شما رو نمی دونم . ایشون 50 تومان گذاشته بودند.

اصفهانیه داشته تو اتوبان 180 تا سرعت میرفته، افسره جلوشو میگیره، بهش میگه: شما گواهینامه دارین؟ یارو میگه نخیر! میگه: کارت ماشین چی؟ مرده میگه: دارم ولی مال خودم نیست، مال اون بدبختیه که جسدش تو صندوق عقبه! افسره کف میکنه، میره سریع به مافوقش گذارش میده. خلاصه بعد از یک ربع سرهنگ مافوقش میاد، از مرده میپرسه: آقا شما گواهینامه و کارت ماشین ندارین؟! یارو میگه: چرا قربان، بفرمایین! دست میکنه از تو داشبرد گواهینامه و کارت ماشین رو درمیاره، میده خدمت سرهنگ. سرهنگه میگه: می‌تونم صندوق عقب ماشینتونو بازرسی کنم؟ اصفهانیه میگه: خواهش میکنم، بفرمایید. سرهنگه میره در صندوق عقب رو باز میکنه، میبینه اونجا هم خبری نیست. برمیگرده به مرده: ولی زیردست من گزارش داده که شما گواهینامه و کارت ماشین ندارین و یه جسد هم تو صندوق عقب ماشینتونه! اصفهانیه میگه: نه قربان دروغ به عرضتون رسوندن! خودتون که مشاهده کردین. به خدا این افسره عقده‌ایه! دوست داره بیخودی به ملت گیر بده! لابد بعدشم گفته که من داشتم 180 تا سرعت می‌رفتم!    

 یه روز یه اصفهانی با زن وپسرش میرن کنار رودخونه برای پیکنیک که برای‎ ‎نهارشون سه تا تخم مرغ می برند!!!!!! یدفعه پسرشون را آب ‏می بره که پدره داد می زنه:‏‎ ‎خانوم بچه رو آب برد ‏‎ ‎دو تا تخم مرغ بیشتر درست نکن!!!‏ *** ولی خدایشش تا حالا من با 3 تا اصفهانی دوست شدم هیچکدامشان خسیس نبودند .. بر عکس کاملا دست و دلباز بودن***  

اصفهانیه میخواسته جک بگه می گه باشه برای بعد ازش می پرسن چرا بعد می گه انرژی مصرف می شه  

یک اصفهانی چایی مییارد برای مهموناش ولی قند نمی یارد می گه به قند بالای یخچال نگاه کنید و چای بوخورید یه بچه ای میرد تو بهر قنده اصفهانیه میزنه پشت کله پسره ها می گه من گفتم چای با قند بوخور نه چای شیرین  

اصفهانیه پسرشو میگذاره دانشکده افسری، رفیقاش بهش میگن: بابا اینکه درسش خوب بود، میگذاشتی دکتری، مهندسی چیزی میشد، اصفهانیه میگه: آخه میخوام وقتی درسش تموم شد باهم کلانتری باز کنیم!!  

1ارمنیه و ترکه و رشتیه و اصفهانیه یک عمر رفیق بودن. باری، از بخت بد، ارمنیه مرحوم میشه، باقی رفقا هم میرن تشییع جنازش. رسم این ملت هم گویا این بوده که هرکدوم از نزدیکان باید دم آخری یک پولی مینداختن تو قبر. خلاصه اول ترکه میره بالاسر قبر و کلی گریه زاری میکنه و آخر هم دست میکنه، ده تا هزاری میندازه تو قبر. بعد رشتی میاد باز کلی آه و ناله میکنه و بعد هم دست میکنه ده تا هزاری میندازه تو آخری نوبت اصفهانیه میشه، میاد جلوی قبر کلی گریه زاری میکنه، آخرش هم با بغض میگه: شرمنده، من صبح وقت نشد برم بانک پول بگیرم. بعد یک چک سی‌هزارتومنی می‌نویسه میندازه تو قبر، بیست‌هزارتومن بقیشو برمیداره!!! )  

به یه اصفهانی می گند جوجه را بخش کن میگه چوری  

یه بار یه شیرازی وارد اصفهان میشه از یه اصفهانیه می پرسه :آقا این طرفا دستشویی کجاست؟ اصفهانیه می گه: ته این خیابون زیر یه رستوران پله ها رو بگیر برو پائین. شیرازیه می گه :ممنون آخه یه بدهی به اصفهانیها دارم می خوام بدمو بیام. اصفهانیه که می بینه رودست خورد در جواب می گه:ندادی هم ندادی دادا تا ته بخور یه آب هم روش  

اصفهانیه در حال مرگ بوده از زنش می پرسه محمد کجاست ؟ زنش میگه : همین جا کنارت نشسته . میگه علی کجاست ؟ زنش میگه اونطرفت نشسته . میگه حامد کجاست ؟ میگه اونم همین جاست . یهو داد می زنه پس برای چی چراغ اون اتاق بی خودی روشنه ؟؟؟  

به یه اصفهانیه میگن اگه فضولی نکنی نصف بهشتو بهت می دیم. بلافاصله میگه : آ نصفی دیگه شا می خین چیکار کونین؟  

یک اصفهانی گوشت خورد مرد.  

یه بابای اصفهانی می خواند بچشو نصیحت کنه می گه همیشه سر به زیر باش. پسر میگه : خوب چرا بابایی؟ پسر جان به سه دلیل: 1-می گن پسر سر به زیریه 2- اگه سکه ای رو زمین باشه بر می داری3- پشت یغت چرک نمی کنه تا هی پیرهن یشوریم مصرف آبمون بره بالا0:)  

به یه اصفهانی می گن بایاماهاجمله بساز:!!!!!!! می گه:شماها خسیسین یاماها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!  

اصفهانی هارو میشه از چند چیز شناخت 1. وقتی نوشابه میخورن همش تهشو نگاه میکنن میخوان ببینن کی تمام میشه 2. بستنی لیوانی که میخوان بخورن درشو میلیسن 3. شلوار خونگی راه راه همیشه تنشونه 4. وقتی جلوی در خونشون ایستادین و ذارین صحبت میکنین نمیگن بیاین تو حالا چرا نمیای داخل؟؟؟؟؟؟؟  

چندنفرمیخواستندبه پیک نیک بروند.تهرانی گفت:ماشینش بامن .رشتی گفت:ماهی کبابش با من.یزدی گفت:من هم برایتان قطاب میاورم. اصفهانی گفت:حالا که هر کدامتان چیزی می اورید من هم داداشم را می اورم.  

یه روز یه اصفهانی و یه تهرانی و یه سنندجی یه غذا خوب (بریانی ) پیدا می کنند و با هم شرط می بندند که هر کی شب بهترین خواب را ببیند غذا تحویل ان داده می شود شب میخوابند و صبح بیدار می شوند تهران می گد من دیشب خواب دیدم ملکه ونیز شده ام سنندجیه می گد من خواب دیدم تمام جهان در دست من است 0=| اصفانیه می گد برای هم خالی نبندید من دیشب که شما خواب بودید غذا را خوردم 0-|  

یه روز یه اصفهانی و یه تهرانی و یه سنندجی یه غذا خوب (بریانی ) پیدا می کنند و با هم شرط می بندند که هر کی شب بهترین خواب را ببیند غذا تحویل ان داده می شود شب میخوابند و صبح بیدار می شوند تهران می گد من دیشب خواب دیدم ملکه ونیز شده ام سنندجیه می گد من خواب دیدم تمام جهان در دست من است 0=| اصفانیه می گد برای هم خالی نبندید من دیشب که شما خواب بودید غذا را خوردم 0-|  

یه روز یه اصفهانی و یه تهرانی و یه سنندجی یه غذا خوب (بریانی ) پیدا می کنند و با هم شرط می بندند که هر کی شب بهترین خواب را ببیند غذا تحویل ان داده می شود شب میخوابند و صبح بیدار می شوند تهران می گد من دیشب خواب دیدم ملکه ونیز شده ام سنندجیه می گد من خواب دیدم تمام جهان در دست من است 0=| اصفانیه می گد برای هم خالی نبندید من دیشب که شما خواب بودید غذا را خوردم 0-|   

از 5 راه میشه تشخیص داد یه نفر اصفهانیه ، اول اینکه همشون زیرشلواری آبی راه راه می پوشن ( البته شاید با خوندن این مطلب سریع اونو عوض کنن ) ، دوم اینکه با خوردن هر قلوب نوشابه نگاهی به شیشه میکنن به کجا رسیده ، سوم اینکه تا در بستنی رو باز میکنن سریع یه لیس به درش میزنن ، چهارم اینکه وقتی براشون مهمون میاد دم در می ایستند و به جای اینکه بگویند بفرمائید تو میگن چرا نمیای تو ، پنجم اینکه من اصفهانی نیستم ، ولی چرا این کار ها رو میکنم   

اصفهانیها چهلستون را میساختند 22تاستونش را برای روز مبادا نگه داشتند  

 

  روز یه اصفهانیه یه سکه 25 تومانی دستشه و داره از زیر دستش اب میچکه رو به دستش میکنه میگه تا 10 روز دیگه هم گریه کنی خرجت نمیکنم؟!؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  

 

یکروز یک اصفهانیه یک مگس درون چایش می افتد بعد از اینکه مگس را در میآورد به مگس می گوید تف کن تف کن.  

یه اصفهانیه میره خواستکَاری برای اقا زادش بابای دختر میبرسه شما در دختر من جه جیزی دیدین که اومدین خواستکَاری در دخترتون هیجی والا ولی تو حساب بانکی شما یک جیز هایی دیدیم (البته با لهجه )  

با عرض معذرت از تمامی دوستان عزیز: اصفهانیه داشته تو خیابون میرفته که یهو میبینه اوضاع دل و روده خرابه و به شدت نیاز به قضای حاجت داره! خلاصه یخورده اطراف چرخ میزنه تا آخر یک توالت عمومی پیدا میکنه. خوشحال و خندان میره تو که یهو دم در یک مردک لندهور جلوشو میگیره، میگه: کجا عمو؟! اینجا توالتش ورودی داره، 200 تومن! اصفهانیه شاکی میشه، میگه: انصافتو شکر! یک ریدن دویست تومن؟! نمیخوام! خلاصه میاد بیرون، یکم دیگه چرخ میزنه میبینه نه اوضاع خیلی خرابه، برمیگرده، میگه: درک بیا اینم دویست تومن. یارو میگه: نـُچ! نرخا بالا رفته، ورودی جدید 500 تومنه! اصفهانیه تا فیهاخالدونش میسوزه، میگه: یعنی چی؟! مگه سر گردنست؟! آدم به خودش برینه به صرفه‌تره! خلاصه باز شاکی میاد بیرون، یکم راه میره، میبینه الانه که وسط آدم و عالم برینه به خودش، زود بر میگرده، باحال زار یک پونصدی میده، میگه: بیا بابا اینم 500 تومن. باز صاب توالت یک ابرو میندازه بالا، میگه: تــُـچ! چون تو مضیقه‌ای ورودیت میشه هزار تومن! اصفهانیه که دیگه عرق از بناگوشش سرازیر شده بوده، میگه: بابا سگ خور! بیا اینم هزار تومن، بزار برم برینم! خلاصه میره تو. مردک توالت‌چی(!) میبینه یک ربع گذشت، نیم ساعت گذشت، یک ساعت گذشت، آقا نیومد بیرون. میره در توالت رو باز میکنه، میبینه اصفهانیه با کمربند خودشو دار زده، یک یادداشت هم گذاشته که: "کسی که تو این گرونی فرق گوز و ان رو نمیفهمه فقط واسه مردن خوبه"!  

یه خانواده اصفهانی بعد از یک هفته که موز خریدند مردند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چون برای اینکه مزه موز نره دیگه اب نخوردند  

گروه خونی اصفهانیا -ab

یه بار یک نفر میخواسته یه اصفهانی رو بکشه تو غذاش موز میرزه  

در زمان قدیم قانونی در تلگراف بود که اگر نام یکی از ماههای سال باشد پول آن کلمه گرفته نمی شد حالا لطیفه: یک سربازر اصفهانی در جنگ تیر می خورد به او میگویند اگر تلگرافیی داری بگو تا برایت ارسال کنیم او می گوید بله یک تلگراف دارم به نامزدم برسانید و حالا متن تلگراف : آ ذر مهر ابان بهمن تیر خرداد آ مرداد......(وهیچ پولی نداد)  

یه روز یه اصفهانی موز می خوره معده اش Eror (پیام خطای کامپیوتر)میدهد  

اصفهانیه پسرش بعد از ده سال از آمرکا برمیگرده میبینه پدرش یک متر ریش داره پسره میپرسه بابا چرا ریش گذاشتی پدرش میگه :آخه مادرت رو طلاق دادم ریش تراش هارو با خودش بردست .  

یه اصفهانی داشت نوار روزه گو ش میداده می زنه آخرش ببینه شام میدن یا نه  

بچه یه اصفهانی شکم درد میگیره میبرنش بیمارستان دکتره بعد از عمل از اتاق عمل میاد بیرونو میگه الحمد و لله عمل با موفقیت انجام شد و ما این سکه 5 ریالی رو از شکم بچه در اوردیم اصفهانیه میره جلو میگه آقای دکتر اول 5 ریال ما رو بدین تل حسابمون با هم قاطی نشه .  

یه اصفهانی با برق خونه همسایشون خودکشی میکنه.  

اصفهانیه بچه اش را نصیحت می کرد و می گفت:پسرم سعی کن همیشه سر به زیر باشی چون سه خوبی داره:اولا همه میگن چه پسر با ادبی. دوماهیچ وقت یقه پیراهنت کثیف نمی شه. سوما:اگه پولی روی زمین افتاده باشه اولین کسی که آن را پیدا می کنه تو هستی پسرم......



  کلمات کلیدی :
نظرات ()
 
 




 
 
این هم مفهوم بعضی از نامها
 

  نوشته شده توسط امیررضادر تاریخ ۱۳۸٦/٦/۱٤  
 

مریم - - - Maryam

مريم maryam
مريم نام گلى خوشبو و سمبل پاكى است.
اگر تا به حال فكر مى كرده ايد خانم ها در امور مادى و به خصوص روابط تجارى هميشه پشت سر مردها قرار داشته اند، مريم اين فرضيه شما را به طور كلى باطل خواهد كرد. او به همان خوبى كه ماديات و مسائل مربوط به آن را درك مى كند، توانايى انجام امور تجارى و هدايت كردن ديگران را نيز داراست. بنابراين شغل مناسب براى او مديريت يك شركت يا سازمان است. از آنجا كه مريم شم اقتصادى خوبى دارد، تنها چيزى كه تضمين كننده بدون قيد و شرط موفقيت اوست بالا بردن آستانه تحملش مى باشد. در اين صورت خواهيد ديد كه مريم به لحاظ موفقيت در كار تجارت چندين و چند پله جلوتر از ديگر آقايان قرار خواهد گرفت.
مريم طبيعتاً اهل عمل است و كمتر شعار مى دهد. اما در عين حال پيچيدگى هاى خاص وجود او را هيچ كس درك نخواهد كرد. بعلاوه مريم دوست دارد در محيطى قرار بگيرد كه با افراد موفق و پيشرو قرار داشته باشد. معلوم نيست اين خواست مريم است كه باعث مى شود شخصاً در اطراف اينگونه افراد قرار بگيرد، يا اينكه طبيعت نيروى جذب كننده خاصى به مريم بخشيده كه اينگونه افراد را به سمت خود جلب مى كند.
يكى از نيازهاى اصلى مريم ارتقاى سطح زندگى اش مى باشد و تصور مى كند ارتباط با افراد موفق مى تواند چنين شرايطى را براى او فراهم كند. اين وضعيت براى مريم بسيار مهم و حياتى است و به او احساس بهترى نسبت به زندگى مى دهد.
آشنايى با افراد با نفوذ هم جزو علايق خاص مريم به شمار مى رود كه بى ارتباط با طبيعت مادى او نيست. اما مريم براى اينكه بتواند اثر خوبى بر شخصيت هاى مهم دور و برش بگذارد يك قانون غير قابل تخطى دارد: هميشه مرتب لباس مى پوشد و ظاهرش آراسته است. بودن در جمع به عنوان راهى براى پيدا كردن ارتباطات جديد نيز برايش اهميت خاصى دارد. اما اين خصوصيات باعث مى شود زندگى خانوادگى اونيز شكل متفاوت داشته باشد. مريم هر روزش را بايد بهتر از ديروز بگذراند. بنابراين پيشرفت ـ و يا حداقل تلاش براى پيشرفت و بهبود شرايط ـ چيزى است كه براى مريم از نان شب هم واجب تر است.
البته بخش مهمى از پيشرفت هاى او مديون خوش بينى بيش از اندازه اوست و بدون اين خوشبينى، مريم به هيچ عنوان قادر نبود با مشكلات روبرو شود و آنها را پشت سر بگذارد

 شیما

شیما خانم شما خلاق و مبتکر هستید ولی باید به این مساله توجه کنید که بی قراری و نارضایتی بیش از حد شما باعث شده که شما برای کنترل حالتها و خلق و خویتان مبارزه نمایید.

شیما ،این اسم زیبا  ،به شما انرژی و نیرو برای پیشرفت و ترقی داده است بطوری که یک از ویژگی های شما اراده فوق العاده قوی و استقلال می باشد.

با اینکه شما فردی با ابتکار و باهوش وبا ذکاوت در موضوعات عملی هستید و همیشه برای انجام دادن و ترقی دادن اقدامات جدید آماده هستید اما

اغلب شما برای اینکه کارهایتان را به یک نتیجه موفقیت آمیز تبدیل کنید با مشکل مواجه میشویدچرا؟

به خاطر اینکه علاقمندیهایتان و اوضاع و شرایط جنابعالی تغییر میکند آنهم توسط خود شما شیما خانم.

ان شاء الله که همیشه موفق و پیروز باشی

ساناز - - - Sanaz

ساناز نام گلی است.

 این نام به طبیعت شما صفت هایی همچون حساس ،خلاق، و ایده آل گرا داده است که در زمینه های مختلف ادبی و یا هنری می تواند بروز کند.

شما به هارمونی و پالایش محیط اطرافتان و روابط شخصی تان علاقه دارید.

محمد - - - Mohammad

محمد ،این نام به شما ذات و طبیعتی عجیب و غریب و مفرط و بلند همت و همچنین میل به امتیاز و برجستگی های مالی داده است .

شما در زندگی به دنبال بهترین هستید و قدر و ارزش هر چیزی را بخوبی درک میکنید.

این نام شما را نسبتا پر تکاپو و باهوش (ناقلا) و منتقدانه نموده است و باعث شده که به شدت مستقل و خود متکی باشید.

شما قدرت تحلیلی ،بصیرت و حس ترقی برای پیشرفت کردن دارید

نوید - - - Navid

نوید دارای ذهن سریع و تحلیلی، دارای استعداد و ذوق ،همه کاره،برخوردار از تخیلی قوی

استقلال ، مثبت بودن و میل به ترقی و پیشرفت، نیروهایی هستند که شما به سختی می توانید آنها را کنترل کنید.آخی این آخری خیلی راسته.۲تاشو تو کلاس داریم.



  کلمات کلیدی :
نظرات ()
 
 




 
 
این هم یه شعر در باره ی دندون درد و دندون پزشکی
 

  نوشته شده توسط امیررضادر تاریخ ۱۳۸٦/٦/۱٤  
 

چو  در رنج  از درد  دندان شدم 

                    به  دندان  پزشکی شتابان  شدم

          یکی  از   رفیقان     والا    مقام

                      که دندانپزشکی است دارای نام

          در  رحمت  خویش  را  باز  کرد

                      بلافاصله      کار      آغاز    کرد

          به دقت  نگه  کرد و   تدقیق کرد

                      به  دندان  پر   درد   تزریق  کرد

          سپس چرخ بنمودوهی چرخ کرد

                      به نحوی که ازیاد من رفت درد

          سخن از زمین گفت و از آسمان

                      زمانی  که  بودست  بازم  دهان

          مریض   دهن   باز   بی  گفتگو

                        بود   بهترین    مستمع   بهر   او

          مداوای دندان چو می شد تمام

                       مرا  منزلش کرد  دعوت به شام

          ازاین دعوتش چهره من شکفت

                       بیاد آمدم بیت سعدی که گفت:

        " مخور  هول  ابلیس  تا  جان  دهد     

                  هرآنکس که دندان دهد نان دهد"



  کلمات کلیدی :
نظرات ()
 
 




........................ مطالب قدیمی‌تر >>

 
 
مطالب پیشین
 

     
 
 



 
 

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by http://amirreza19994.persianblog.ir
Design By : wWw.Theme-Designer.Com